کوهی

گریه کردم بلاخره دیشب....

بعد از مدت ها، بعد از جنگ ها، بعد از خواستن ها، بعد از تک تک ثانیه های سرشار از خواهش حضور دوستان بوده - نبوده، بعد از....

یک گام به جلو، یک مرحله پیشرفت، و سبکی و سبکی و سبکی....

٢

گروه خروس، گروهی بود که همیشه آرزو داشتم به عضویتش در بیام. اما نمی شد. دو دلیل داشت. یکی اینکه همه پسر بودند و یکی اینکه بین ٩ تا ١٢ سال بزرگتر از من بودند همگی....

هنوز شوق لحظه ی خرس شدنم یادمه. تنها دختر اون گروه....

ورای حس شادی بچه گانه ی آن روزها و آن سالها، عجیب دلم برای خرس ها تنگ شده. برای همه شان. کسانی که با اینکه چند سالی هست رابطه داشتنمان به شدت کم شده، به طرز غریبی تنها دوستانم هستند که در دنیای فکری هم زندگی می کنیم...

تنها کسانی که دغدغه هایشان، عجیب هم مسیرمان می کند. حتی دور!

٣

دلیلی برای این پراکنده گویی هست که حتی از نوشتن، مهم ترش می کند. صرف فعل نوشتن! اینکه بنویسم دوباره این لحظاتم را. تنها همین و همین و همین!

/ 1 نظر / 4 بازدید
رضا

سلام . وبلاگ خوبي دارين . ضمن تشکر از شما ممنون ميشم از وبلاگم ديدن کنيد .