یاران

نشستم روی صندلی. به پهنای صورت اشک می ریزم. همه با نگاه های مبهوت و مهربانشان زل زده اند به من. چشم های حامد قرمز اشک است. فرهاد با کلافگی سعی می کند بخنداند جمع را - و من را-. زل زده ام توی چشم های حامد و همینطور اشک می ریزم. شفق سمت راستم نشسته. محمد روبرویش کمی آنطرف تر. همه نگاهم می کنند و من به پهنای صورت اشک می ریزم.

بعد من نشسته ام روی صندلی. کادوی تولد زودرسم را گرفته ام توی دستم. هی همینطور اشک می ریزم. آرایش دارد چشمانم و می دانم که خنده دار می شود به زودی چهره ام. اشک می ریزم و ظرف پر از آب دستم است. شفق روبرویم گریه می کند. محمد روی صندلی جلویی ماشین نشسته. کنار مدرس ایم. نگاهم می کنند. شفق این تصاویر آخر را عکس می کند.

بعد تلفنم زنگ زده که ما آمده ایم دم در. دختر آخر مهمانی هستم. دم در، هخامنش دست دراز می کند که دست بدهد و خداحافظی کند. دوست کوچک مهربانم را می بینم که آن همه در روزهای تلخ و زهر و تنهایی ام کنارم ایستاد. دست دراز می کنم و در آغوش می کشمش. گریه امانم نمی دهد. در آغوش می کشدم و بغض صدایش را می شنوم. من می شکنم و بیرون می زنم از در. اشک هایم را پاک می کنم.

بعد شادی نشسته پشت فرمان. رسانده تمان فرودگاه. تا اینجا خوب است. می گیم و می خندیم و سه تایی خوشیم مثلا. به فرودگاه که می رسد، هواپیما ها را که می بینم... از صندلی عقب، محمدحسن صدا می کند که برگرد ببینم! رویم را می چرخانم سمت جلو. سمت هواپیماها. سمت....

بعد شب شده. کنار سمیه پارک می کند محمد. با دوستانه ترین دوستم خداحافظی می کنم. شجاعتمان را جمع می کنیم که پاک کنیم اشک هایمان را. و شجاعت همیشه کفاف نمی دهد این لحظات را. کفاف نمی دهد که. کفاف نمی دهد.

بعد فرودگاهیم. طبقه ی اول. از روی صندلی ها بلند شدیم. این دیگر آخرین خداحافظی است و می دانیم. از صدای هق هق بر می گردند همه ی بچه ها دوباره . می نشینم دوباره روی صندلی و بدون اشک اینبار فقط هق هق می کنم. سه جفت کفش مستاصل جلوی رویم می ایستند. نمی دانند چه کنند که. صورتم را بالا می آورم. شفق دورتر تر وایستاده کنار بهاره. می روم و شفق پناهگاهم می شود.

کنار هخامنش ایستاده ام. روبرویمان بیلبورد فرودگاه است. می چرخد و می چرخد و اعلام می کند که پروازشان فقط سه مرحله به آخرین نقطه - رسیدن دارد. آه می کشد که وای! جدی جدی داریم می ریم...

دست تکان می دهد برایم محمد که یعنی خداحافظ! تلافی اش را سر شفق در می آورم و در آغوش محکم می فشارمش. دارند می روند. دارند می روند. دارند می روند. صورت شفق را می گیرم و محکم می بوسم لپ های همیشه نرمش را. محمد و علیرضا مثل همیشه - به تلافی ما- روبوسی می کنند آنطرف. و این آخرین بوسه هاست....

از فرودگاه می آییم بیرون. هواپیما ها ردیفند باز. یکی اش همانیست که باید بپرد الان.

" دوستتون دارم. ماچ منتظر باشید تا من و هوو هم بیایم. ماچسفر به سلامت." و می رسد این آخرین اس ام اس. شاید روی پله های هواپیما رسیده باشد.

سرگردانیم توی اتوبان های تهران. یک هواپیما اوج می گیرد و می بینمش. می بینمش و می رود. می رود و ....

خداحافظ!

/ 5 نظر / 4 بازدید
رعنا

منم دو سال پیش که سری اول دوست هام رفتن بدجوری دق مرگ شدم. امسال که سری دومشون رفتن فهمیدم که یادگرفتم رفتن و ... واسه هرکدومشون سرجمع یه دقیقه هم اشک نریختم.. حس بهتری دارم

فاطمه

ااا!!!من هفته ی پیش هخامنشو تو آژانس هواپیمایی خرید بلیط های خارجی دیدم! آبجی با اینکه اونا دوستای من نبودن ولی منم دلم گرفت با این نوشته ی قشنگت!!! ولی نفهمیدم کدوماشون رفتن!!!!

سمانه

غصه نخور عزیزم.ایشالا تو هم میری خارج اونام که خارجند.در نتیجه به یک مکان مشترک میرسین و همدیگرو میبنین.بعد همه غصه ها تموم میشه[لبخند]

محیا

ببینم این ضایع کردنی که میگی دقیقا به چی مربوطه اونوقت؟ فکر میکنم از فردا آخر هر پستم باید بنویسم که به کی ربط اره یا منظورم کیه دقیقا یا تو چه مودی بودم؟ هریه جونم دلیل نمیشه هر چی مینویسم به یه پسری یا مردی مربوط باشه بانو [لبخند]

محمد

یکسال و اندی شد...یک سال و اندی!!!!!