بزرگ شدن

وبلاگستان، از همان سال اولی که باهاش آشنا شدم، برایم اغوا کننده بود. آدم هایی که می دانستند چطور بنویسند، چطور موضوع انتخاب کنند، چطور به چالش بکشند همه چیز را. هماهنگ باشند با هم حتی. آمار بالای کامنت ها، بازدید هایی که از دید من تخیلی بود حتی آمارشان - اما واقعی بود- و هزار چیز دیگر.

زندگی، شده مثل یک وبلاگستان بزرگ تر. بخش های مختلفش، آدم های مختلف دارد. بحث می کنند. زندگی می کنند. تغییر می دهند همه چیز را. و من؟ من از دور نگاهشان می کنم.

خیلی طول کشید که باور کنم برای یکی از اعضای با حضور وبلاگستان بودن، اصول و ضوابطی وجود دارد. مثلا زیست کرده باشی و تجربه هایت را از منظر متفاوتی بتوانی بیان کنی. دغدغه بشناسی و غیره. تجربیات و دغدغه های من بیشتر برای خودم جالب اند. این یک حقیقت است. شاید هفته ای و شاید ماهی که بگذرد، من تمام نوشته هایم را برای خودم می خوانم و سیر تحولم را می بینم و تعجب می کنم. هر آدمی خورشید کهکشان خودش است. فقط خودش گرمای خودش را اینطور حس می کند. بقیه انگار فقط تصویری از دور می بینند.

زندگی، شده مثل وبلاگستان. مثل وبلاگستان هم، دلم می خواهد تمام لینک ها را ببندم، از تمام سایت های اجتماعی و نظرات بمباران کننده ی درونشان فرار کنم. اتصالم را به همه چیز قطع کنم و بنشینم یک جایی، زندگی خودم را پیدا کنم. سبک خودم را، حالت خودم را.

زندگی شده مثل وبلاگستان. بزرگ شده. پر از اتفاقات جدی. پر از مرگ ها، پر از ترس های حقیقی. پر از نبردهایی که شاید یکی از بین برود.

زندگی شده مثل وبلاگستان

می ترسم گاهی... از گم شدن

/ 1 نظر / 4 بازدید