یلدا

بشین! آره! بشین! لم بده به مبل ولی پاهاتو جمع کن کمی.

خیلی نه. کمی.

اصلا اون طوری بشین که من دوست دارم! ببین! این پا رو باید عمود کنی و این یکی رو بذری رو زمین. صالا نشستن قشنگ یعنی همین! زاویه ی نود درجه ی پاها.

بذار چراغ رو خاموش کنم. همین نور زرد کمرنگ دیوار کوب بسه برامون. بذار. بذار من بیام. بشینم کنارت. لم بدم تو آغوشت.

لم بدم.

لم بدم.

لم بدم.

بین دستات نرم نرم بلغزم. سرم رو تکیه بدم به  پاهات. دستت رو بیاری و به طره ی موهام بازی کنی.

یواش.

یواش.

یواش.

کتاب رو بردارم. کتاب رو بردارم. ببوسمش همون طوری که سرم تکیه به پات داره. ببوسمش و چشمام رو ببندم. با طره ی موهام بازی کنی. چشمام رو ببندم و نیت کنم. نیت کنم و چشمام رو باز کنم. صورت مهربونت رو ببینم که نگاه مهربونش رو می پاشه تو چشمام. کتاب رو - حافظ رو- باز کنم.....

بیا با هم یلدا بگیریم....

پ.ن: چقدر خاطره باید زندگی کنیم ما!

/ 2 نظر / 3 بازدید
محیا

چقدر من این نوشته هاتو دوست دارم هدیه

ALASssssss