اینطور که من فهمیده ام

زمان های خیلی خیلی قدیم که خیلی خیلی خیلی مادرشاهی بود، آن زمان ها که وجود "پدر" ارزشمند به حساب نمی آمد، به دنیا آمدن فرزندان عجیب گزارش می شد. در داستان های کودکی هایم، بادی بود که زیر دامن دختر می پیچید. نسیمی بود که به او می وزید. خوابی بود که بر او مستولی می شد. همه اینها بود. مردان در داستان نقشی نداشتند. بمیرم برایشان! همین شدند که غول شدند بعدها  هرچه توانستند کردند در عصر پدرشاهی.

پدرشاهی که شد اما، ایراد ها همه از مادر شد. مرد بود که نطفه را به زن می داد. زن بود که دخترزا بود. مرد بود که قدرت بود. که سیبیل بود. که غیرت بود. که شرف بود. که اعتبار بود. زن بود که پست و حقیر شمرده شد. مردان بودند که اگر دخترانشان زیاد می شد، اینطور گفته می شد که نطفه ی شان ضعیف است و کمرشان شل.

گذشت و گذشت.

فکر می کنم روزی که علم رسید به اینجا که در بقای نسل،‌ هم زن و هم مرد به تساوی نقش دارند،‌هر دو جنس آرام گرفتند. مردها و زن ها. بعد همین شد که زنان حق مساوی خواستند در زندگی شان که حق مساوی داشتند در زندگی دادن. همین شد که مردانی قبول کردند حق مساوی بدهند به زن ها. اثبات شده بود سهمشان. شاد بودند حتما.

گذشت و گذشت.

حس می کنم ترسشان را. ترس همان آنهایی که می کشند ما را و می زنند ما را. می ترسند از تمام این فشاری که بر ما وارد می کنند. می ترسند چون باور ندارند که باورشان داریم. می ترسند چون فکر می کنند این سکوت ما،‌از خفت ماست. از ترس ماست. از نتوانستن ماست. فکر می کنند اگر کمی نرم خو تر باشند، چیره می شویم بهشان. که اینبار ما درنده می شویم. فکر می کنند نرم خو بودن ما از نتوانستن، از ذلالت ماست.

اشتباه می کنند.

می گذرد. می گذرد.

می ترسم از روزی که آنقدر پیش بروند که تحلیل رود این خوی خوش ما.

/ 0 نظر / 5 بازدید