هاروارد

دارم تو خیابون راه می رم

دارم از سر کار می یام

دارم حس می کنم که دارم یه پارت از افسانه ی شخصیم رو، از زندگیم رو بازی می کنم.

دارم می بینمشون. نه! بهتره بگم دارم حسشون می کنم. همشون رو. اون دخترا و پسرهایی که قراره دوستای من بشن. قراره هم کلاسی های من بشن. قراره یه بخشی از افسانه ی شخصی هم رو، مهره ای بشیم و بازی کنیم....

چقدر آرامشم! چقدر خوبم!

پی نوشت:  چهارگوشه ی دنیا، یه سری آدمن که قراره امسال بیان (برن نه! بیان!) هاروارد و فیزیک بخونن. حس می کنم که به زودی دور هم جمع می شیم!

/ 0 نظر / 4 بازدید