محدوده

با پدری دعوایم شده.

ما دو نفر؟ هیچ وقت به هم کمتر از گلم و عزیزم نگفتیم تا به حال. دعوا کردن در قاموس ما؟ نشده بوده هیچ وقت. به این شدت.

افسار اعصابم را پاره می کنم. هر چیز را که می شود به کلام می کشم. تمام دردهایی که برای خودم نگه می دارم، نقطه ای شان را هم کمتر، بیان می کنم و سیل می شود کلام و تندر می شود و عصبیت من که حد ندارد.

کنترل اش را از دست می دهد بلاخره. و کلام او هم که بوی بی رحمی می گیرد. بعدش امروز، زنگ زده منت کشی. بعد از کمی بیشتر از بیست و چهار ساعت قهر.

من؟ اخم هایم را جمع کرده ام، دست هایم را چلیپا. شمشیر را به دست گرفته ام. وایستاده ام سر مرزهایم. سخت است فهمش برای کسی مثل من. اما نگهداری از مرزهایم آنطور که می خواهم، کمی بیشتر گرد و خاک خواهد کرد. احمقانه است که دعواهای تمامیت ارضی ام را به این سال انجام می دهم.

احمقانه است که آدمی، این همه سال کسی را بپرورد و بعد، به رسمیت نشناسدش.

/ 3 نظر / 3 بازدید
محسن

سلام. معلومه هنوز هم عصبی هستی! چون سبک نوشتارت ناگهان عوض میشه؛ پاراگراف چهارم، از میانه، دیگر حالت سایر بخشهای متنو نداره! پدر و مادرها، شاید براشون سخت باشه بپذیرن که بچه اشون بچه نیست، نمیدونم چند سالته، ولی من در سن 18 سالگی همین مشکلها رو داشتم، دلسوزی بیش از حد برای جوون آزار دهنده است.

مهرتاز

پووووف... مزخـــــــــــــــــرفه :(

محمد

" تمام دردهایی که برای خودم نگه می دارم، نقطه ای شان را هم کمتر، بیان می کنم" نکن!