دهم فروردین ماه

١

یک یا دو روز از تولدت می گذره.

بزرگ شدی تو. مثل من. هر دو بزرگ شدیم. هر دو. و هنوز، بعد از گذشت نزدیک دو سال، مهمانی کابوس شبهام، با حضور پر رنگ تو برگزار می شه. هنوز تو خواب هام که می یای، از زور درد و عصبیت، می پرم از خواب. هنوز، گاهی خواب هام رو پر می کنی. و آزار می دیم.

بزرگ شدی تو.

خیلی وقته که می گذره. خیلی روح ها رو آلوده کردم. خیلی ها رو آزردم. خیلی کارها کردم. خیلی کارها. که پاک کنم کثافتی که انگار روحم رو پر کرده بود از خاطرات تو. خیلی ها رو آزردم. دهم فروردین، سالگرد مهم ترینشه. بیشترین عذابی که دادم. بیشترین عذابی که منجر شدی که بدم. خیلی وقته می گذره. خیلی هاش رو انتقال دادم به بقیه. اما هنوز یادت پر از انزجار می کندم. از خودم. از تو. از هستی.

بزرگ شدی تو.

و ما هیچ وقت درست خداحافظی نکردیم. شاید برای همین بود که هنوز گاهی می یای و تمام خشم های نهفته ام رو بیدار می کنی. می بینی؟ شاید برای همینه. رها نکردن تمام خشمی که از هم داشتیم. خشمی که فلج و لال می کنه من رو. نه فرصت فریاد می ده و نه توانایی مشت زدن. صدام رو می کشه و دستم می گیره. ما هیچ وقت درست خداحافظی نکردیم. شاید همین اون دختر طلایی رو می ترسوند که از اون فاصله ی دور بیاد و وبلاگم رو بخونه. تا مطمئن شه دنیاش امن هست و می مونه. و اومدنش مجبورم می کرد که بگم: هی! همه چیز عالیه! باور کن دختره!

بزرگ شدی تو.

 هنوز عجیب کوچکی. "تو" کوچکی هنوز. و لجباز.

خداحافظی کن جنگجوی همیشه مست. با من خداحافظی کن. و با روحم. و برو. و برو. و رهایم کن. این خانه خیلی وقت است که زنگار گرفته. جنس مرغوبی نبودی. یا نه! جنسی متجانس با من نبودی. راه خودت را برو. یا نه! راه خودت را می روی، یادت را هم با خودت ببر!

برو!

خداحافظ!

٢

و من شرمنده ام بابت آزردن تمام وجود های زیبایی که به گند کشیدمشان ناخودآگاه. که سالگرد تلخ ترینشان دهم فروردین ماه است. و من شرمنده ام. و کاش کافی باشد. کاش بخشیده شوم. توسط تو. و تمامی فرشته ها.

٣

این خانه صاحب ندارد. و مهمان هم. مسافر ماه های اخیرش هم بار سفر بسته. نمی دانم بماند یا نه. ماندش شیرین است. اما امروز و این روزها، سرشار از بی تفاوتی ام.

پ.ن: بمانی یا بروی، "ما" ی زیبایی داشتیم. راضی ام از ماه های با هم بودن.

۴

یک روز تعطیل می خوام. بی دغدغه. با وسایل لازم! که بشه نشست و با محمد حرف زد. از روزمرگی به ستوه می یام اگر که نشه.

باید به دوستام بگم بعد از این در انتخاب دوست دختر دقت بیشتری کنن!

پ.ن: چه خواهر شوهری بشم من!

/ 9 نظر / 4 بازدید

خیلی جالب بود

احساس کردم اگه اسممو نذارم شاید سوء تفاهم برات پیش بیاد. کامنت بلاگ جالبی داری از طرف من بود. ًطلایه

محیا

گیجم خیلی گیج نکه نفهمم از چی نوشتی، اما گیجم ....

امیر اصغری

ایا ای عاقل هشیار پر غم/ دل ما را مشوران خانه خانه

احساس کردم اینطوری بهتره چون ممکن بود احساس کنی شخص دیگه ای ا.کاش هیچ وقت به اینجا سر نمی زدم.

عموما زخمها راحت التیام پیدا می کنن ( یا به قول عده ای معلوم الحال جوش می خورد). نهایتش اینه که یکم زمان احتیاج داره. فکر می کردم این هم مثل همه است. با مرهم روز شدن شب و شب شدن روز می شه مداواش کرد. اما اشتباه می کردم. این زخم هر روز داره باز تر و چرکی تر میشه. انگار از اون زخمهایی که روح آدم رو... . چه خیال باطلی بود.سعی کردم همه ی خاطراتت رو از ذهنم پاک کنم اما حالا موندم که این خورده پاک کن های باقی مونده رو که داره مغزم رو منفجر می کنه چجوری، زیر کدوم فرش قائم کنم یا تو یقه ی کی بریزم؟ کاش آدم می تونست به سرش فوت کنه.

محمد

اول آخرشو بگم. خیلی خندیدم... بعدش...بگم وبلاگت نا فرم پلیسی شده... و بعدش...من فکر می کنم تو این همه که میگی آدم ها رو آزار ندادی.. خیلی ها هم زنده شدن...بعد از هر مرگی..هر ضخمی یک اتفاق جدید...یه موجد جدید پدید میاد...و از اونجایی که هیچ چیز تو دنیا مطلقا بد نیست...پس همه چیز خوبه دیگه...نه؟

تو کیستی که من این گونه بی تو بیتابم شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم تو کیستی که با موج هر تبسم تو به سان قایق سرگشته سوی گردابم

آدم ها تا ناشناسند همه با هم دوستند. پس علاوه بر اینکه دونستن اسم و فامیل من تا حالا دردی از کسی دوا نکرده بهتره بی خودی دوستی ها لطمه نخوره دوست عزیز. به نظرم طریق امانت اینه که نظری که به طور خصوصی درج میشه همونطور خصوصی بمونه. حتی شما دوست عزیز [لبخند]