زخمی که من خوردم یا تو زدی

اولش مثل همه ی رابطه هایم شروع شد. یک گروهی که پرت شدم بینشان. بعد، دلم خواست دوستانم شوند. بعد شدند دوستانم. راستش انقدر بعضی وقت ها این پا را فشار می دهم تا بشود آنچه که می خواهم. بعدش، شروع کردم مطمئن شدن که رابطه در حد چند نفره باقی می ماند. که دونفره نمی شود فضاهایمان. بعد آدم هایشان را پیدا کردم که به من این امنیت را داد. بعد یک قدم جلوتر رفتم.

راستش، این ایمیل گرفته ام که ایمیل ساده ایست شاید. اما می ترسانتم که نکند پایم را زیاد فشار داده باشم؟ نکند اصرار زیاد کرده باشم بر بودنم؟ نکند زیاده از حد جایی که نباید مانده باشم؟ نکند فضاها جو صمیمی پیدا کرده باشد بی اجازه؟

راستش، چشمم ترسیده این سال ها. راست می گفت استاد. زخم که بخوری، هر وقت کسی را ببینی که شمشیر دارد، می ترسی ازش که خونی ات کند. پایت را عقب می کشی. راست گفته بود استاد.

شاید فقط شرطی شده ام...

پی نوشت: یک جایی یاد گرفته ام که به احساساتم احترام بگذارم. احساساتم ترسیده اند الان. عقلم اما چیز دیگر می گوید. هر وقت این دو در تقابل بودند، بیچاره شده ام من...

/ 2 نظر / 3 بازدید
رزگار

یک جایی یاد گرفته ام که به احساساتم احترام بگذارم. احساساتم ترسیده اند الان. عقلم اما چیز دیگر می گوید. هر وقت این دو در تقابل بودند، بیچاره شده ام من... این خیلی بهم چسپید شرح حال این روزهای منه. با اجازتون گذاشتمش تو گوگل پلاس البته با ذکر نام وبلاگ شما https://plus.google.com/103264909975886051248/posts اگه احیانا ناراضی بودین بگین برش دارم

رزگار

چه جالب دومین دفعست که این متنو اتفاقی میبینم. واسه خودمم معلوم شد 11 مرداد اول دفعه اینجارو دیدم. اون روزا که خیلی دلم گرفته بود الان 31 شهریور. یعنی یک ماه و 20 روز. شاید باور نکنی که حس میکنم تو این حدودا دو ماه چند قرن وبه اندازه چند نفر زندگی کردم اینقدر سخت گذشت برام. راستی تو همین مدت من یاد گرفتم که بهعقلم بیشتر ازاحساسم احترام بزارم :)